تابستون شلوغی شد. گرما و طولانی بودن روز، مثل همیشه رنج آوره ولی از اینکه یک بار تو زندگیم یه برنامه چیدم و تو خط همون برنامه جلو رفتم، سر از پا نمیشناسم! دیگه داشت برام یه رویای دوووور میشد که بتونم
من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانهمن چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانهدر شهر یکی کس را هشیار نمیبینمهر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانهجانا به خرابات آ تا لذت جان بینیجان را چه خوشی باشد بیصحبت جا
آهنگ «الکی» قمیشی تازه دراومده بود که یه گلچین دستمون رسید و با تلویزیون 14اینچ و mp3 قاچاقی اتاقمون تو خوابگاه، هرروز «الکی» و بقیۂ آهنگای اون گلچین فارسی رو گوش می دادیم. یه چندتایی هم فیلم با همون
فهم و انتظار من از «نظم» با چیزی که خداوند برام مقدر کرده، گاهی تفاوت میکنه و من عصبی میشم... عصبی میشم که چرا طبق پیش بینیم جلو نمی ره و تسلطم رو از دست دادهم؟اما امور جهانی بی توجه به منِ هیچ، ب